تبليغاتX
افرا
داستان کوتاه - شعر - گزارش - خاطره - دل نوشته

 

خدایا

 

به خاطر هرآن که می باید و نشدم

همه ی چیزهایی که ندادی به من

همه ی کسانی که تو از من گرفتی

همه ی چیز ها و کسانی که تو از من خواهی گرفت

به خاطر سرپیچی شیطان از خودت، که به جان ما انداختی اش

به خاطر فرستادن انسان ها به زمین و مدام در جنگ بودنمان

و به خاطر دیگر بلاهایی که به سرمان آورده ای،

 

نمی بخشمت

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 16:11 | لینک  | 

صدای چمن زن باغبان می آید. بعد از ظهریست بهاری امروز. سایه درس می خواند. زنی در آشپز خانه کاسه و کوزه ها را به هم می زند. و من متوجه میشوم که بهار است. هوا خوب است. آفتاب است. صدای توپ بچه ی همسایه. موتور 100 کاوازاکی. و همهمه ی ماشین ها از دور. زندگی در جریان است جایی. آن بیرون. بیرون از من. که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.

به حیاط نمی روم. آفتاب هم باشد آنجا، باغبان هم، بچه ها هم، آب پاش ها و گل ها و درخت های کاج. زندگی هم باشد، هر چه که باشد من همینجا نشسته ام. به انتظارش تا بیاید...   

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 9:17 | لینک  | 

 

وکیل گرفته ام

سکوت را می گویم

هر چه می گفتم ،

علیه خودم استفاده می کرد...

نوشته شده توسط افرا در ساعت 14:42 | لینک  | 

 

این روز ها با سهراب نفس کشیده ام. این وبلاگ ،آیینه ی نفس های من است.ها کرده ام اگر در آن، یا شفاف و زلال ام.

 

گاوی که در یونجه زار می چرید، چنان در گردش هستی رها بود که با رهایی خود بستگی های خانوادگی مرا سست می کرد. در دامنه ها تا بخواهید لاله فراوان بود. گیاهی دیدم که سراپا آبی بود و چون چند تای آنرا از دور می دیدی، می پنداشتی تکه ای از صبح را روی زمین انداخته اند. به هنگام بامداد گل های کاسنی چنان جلوه ای داشتند که نهانی ترین آینه های احساس را پر می کردند. گاه زیبایی چنان به ما نزدیک می شود که از تارو پود هستی نیز می گذرد و در ما سرازیر می شود. باید همیشه چنین باشد. سالها پیش در بیابان های شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم، ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم. مردمان پیوسته چنین اند. تماشای بی واسطه و رو در رو را تاب نمی آورند،تنها به نیمرخ اشیا چشم دارند.

 

سهراب سپهری

شعر ها و یاد داشت های منتشر نشده

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 5:23 | لینک  | 

 

هنگامی کتاب می خوانیم که در حاشیه ی روح خودمان هستیم. برخورد ما با کتاب زمانی دست می دهد که شور نگاه کردن را از دست داده ایم. هر گز در چهره ی مردی که سر در کتاب دارد طراوت ندیدم. ساخته های ذوق و اندیشه ی بشر، همه در کرانه ی زندگی هیاهو به راه انداخته اند، وگرنه میان جریان، ما با جریان یکی شده ایم و صدایی نیست.

دیری است بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانم. از برخورد های با این و آن کاسته ام. اگر یاران مثل درخت بید خانه ی ما کم حرف بودند، هر روز به دیدنشان می رفتم.

گاه یک قطره آب که روی دست ما می افتد از همه ی دیدارها زنده تر است...

 

سهراب سپهری

 ( شعر ها و یاد داشت های منتشر نشده) از کتاب هنوز در سفرم.

به کوشش پریدخت سپهری 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 22:44 | لینک  | 

 

باز هم نوشته ای از توکا نیستانی در وبلاگ خودش

کرسی شعر:

یکی از هم کلاسی های دانشکده ی ما، که نسبتی با مرحوم استاد شهریار دارد، یک روز به نقل از استاد، توضیح داد که "کرسی شعر" به اشعاری می گویند که جماعت به وقت استراحت در زیر کرسی می خوانند تا از آن محظوظ شوند و تلفظ این عبارت بر اثر کثرت استعمال به تدریج تغییر پیدا کرده و بی ادبانه شده است؛ بی ادبی نباشد من در شب یک جمعه و بعد از تماشای یک قسمت از سریال "شهریار" و دیدن دوست و هم کار عزیزم اردشیر رستمی، در نقش استاد در سنین شباب، آن چنان تحت تأثیر قرار گرفتم که ابیات ذیل را در غیبت تاریخی کرسی پای تلویزیون سرودم و از همین تریبون آمادگی خود را برای ایفای نقش "مریم حیدرزاده" در سنین میان سالی، اعلام می کنم.

ابیات:

زندگی چیست به جز گه گاهی ........زدن قهقهه ای،  قاه قاهی

زندگی چیست به جز وقت فراغ ......خوردن یونجه با یک دوست الاغ

زندگی چیست به جز شستن دیش* ...زدن مرهمی بر یک دل ریش**

زندگی چیست به جز ور رفتن ........گشت ارشاد که رسید در رفتن

زندگی زمزمه در گوش کر است ......بوسه ای بر لب یک کره خر است

...

* در کرمان به ظرفی که در آن غذا می خورند "دیش" می گویند.

** در نسخه ی خواجوی کرمانی این بیت چنین آمده:

زندگی چیست به جز شستن دیس.... زدن مرهمی بر یک دل خیس!

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 11:27 | لینک  | 

 

چهار شنبه. روز مورد علاقه ی من در هفته.روزی که می دانی رخوتی از بعد از ظهرش در رگ های تنت جریان دارد.مغزت فرمان می دهد که خوش باش.آخر هفته می رسد.و تو از آن خود هستی. پیک نیک های کودکیت، تابستان های نوجوانیت، مهمانی های دانشجوییت، کوه نوردی ها، پیاده روی ها، کتاب خواندن ها، در خلوت دره ای کوهستانی،...همه و همه خونم را سرخ و تپش قلبم را تند تر می کند. من فرمانروای اقلیم خود می شوم و هر چه خلاقیت است به آخر هفته نسبت می دهم. به چهار شنبه.

 .........................................................................................................

متن اس ام اس به همسر سابق

 

این درست که  با هم زندگی نمی کنیم

این هم درست که خاطراتی تلخ

و حتما شیرین

را

پشت سر گذاشته ایم

اما فراموش نمی کنم

هیچ گاه

روز 5 دی

روز به هم پیوستنمان را

شاد باشی و تندرست و دل زنده و عاشق

افرا و سایه اش

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 12:23 | لینک  | 

سلام دوستان. متن زیر پست جدید توکا نیستانیست در وبلاگ خودش. در فواید سیگار...
بخوانید و لذت ببرید. من که بردم ...

به روایتی، سیگار بزرگ ترین کشف انسان و به اعتقاد بسیاری، کشفی مهم تر از "آتش" و تأثیرگذارتر ازاختراع "چرخ" بوده است زیرا بشر بعد از کشف آتش تا قرن ها راه استفاده از آن را نمی دانست و به همین خاطر "کبریت توکلی" و "فندک زیپو" مشتری نداشت تا اولین بار دو سرخپوست امریکایی به نام های "فیلیپ" و "موریس" سیگار "مارلبورو"ی قرمز را اختراع کردند و تازه بعد از آن بود که "دانلوپ" چرخ را ساخت تا سیگاری ها آن را زیر ماشین های کمپانی "فورد" بگذارند و برای خرید سیگار از خانه بیرون بروند و این خروج از خانه منجر به مهاجرت های گسترده به قاره ی جدید شد و به تبع آن انقلابی روی داد که بشریت را وارد عصری جدید کرد، عصری طلایی که دموکراسی خواهی و عدالت طلبی از مظاهر آن است.

از مهم ترین ابداعات وابسته به سیگار، دم کردن چای و قهوه است که مصرف آن، به عنوان مکمل، قبل و بعد و در حین کشیدن سیگار توصیه می شود و دیگر اختراع بزرگ آقای "نایب" است که در زمان مرحوم دکتر مصدق "چلوکباب" را ساخت تا از علاقه ی مردم به خوردن یک دیس غذای چرب قبل از کشیدن سیگار، برای کمک مالی به نهضت استفاده کند. به این ترتیب مردم سیاسی شدند و به خوردن چلوکباب روی آوردند و نایب پولدار شد. بعد از پیروزی نایب و شکست نهضت ملی، روشنفکران، مأیوس از آینده ای تاریک، فقط به کمک سیگار توانستند آن شرایط سخت را تحمل کنند.

سیگار برگ، در مقاومت برادران بی دین کوبایی، نقشی بزرگ ایفا کرد و در غیاب نفت توانست اقتصاد ضدامپریالیست ترین حکومت قاره ی امریکا را سرپا نگاه دارد...

سیگار، نفس را خوش بو، دندان ها را خوش رنگ و ریه را برای تنفس هوای تهران آماده می کند. دود سیگار فعالیت سلول های خاکستری مغز را تسریع کرده و به شما برای فکر کردن کمک می کند. کشیدن سیگار سینه را جلا می دهد و صدا را برای خواندن اشعار شاملو آماده می کند. آخرین یافته ها گواهی می دهند افراد سیگاری- اگر ... به سنین کهولت برسند- کم تر دچار بیماری آل زایمر می شوند.

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 13:40 | لینک  | 

 

من و سمیرا هم زیست هستیم.هم خانه. هم فکر. فقط هم خوابه نیستیم.

یک نفر دیگر هم با ما زندگی می کند. دخترم سایه.

ما سه نفر با هم شام می خوریم. به گردش می رویم. کار می کنیم. موزیک گوش می دهیم.تخته بازی می کنیم. فیلم میبینیم. شعر می خوانیم.کتاب می خوانیم. و هر یک جدا از هم زندگی خصوصی خود را هم داریم.

من عاشق می شوم. افتان می شوم.خیزان می روم...لذت می برم

سمیرا عاشق نمی شود. افتان نمی شود.خیزان نمی رود. به من می خندد.

سایه هم عاشق است. مثل من. کامران و هومن را از جان هم عزیز تر دارد.

من و سمیرا زمینی خواهیم خرید.در تپه هایی سرسبز.مه آلود و کوهستانی. با یک تراکتور.چند اسب و...

البته اگر تا آن زمان من دوباره...دوباره که نه!هزار باره عاشق نشده باشم.

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 21:56 | لینک  | 

نویسنده: امیر نیلو

دینگ  ، دینگ

صدای آشنایی که مدت ها  بود دیگر نشنیده بودم. راستش را بخواهید دیگر داشت فراموشم می شد که  چنین صدائی هم  وجود دارد! نگاهی به صفحه کامپیوتر کردم. آشنای قدیمی ام بود. روح سرگردان ، خواب گرد و همدم تاریکی .  البته این اسامی ای بود که من برایش انتخاب کرده بودم. روحی که در زندگی ام نفوذ کرد  من را سرگردان کرد. و رفت.

دینگ .

نوشت: سلام

نمی دانستم چه کار کنم. جواب بدهم یا نه ؟ آخرین بار، تلفنی نفرینم کرده بود . بهم فحش داده بود... حال چه کنم ؟

دلم فرمان داد و من نوشتم :

سلام

مکث کردم و منتظر شدم.

جواب نداد.

نوشتم :

چه عجب از این طرف ها ؟ یادی از ما کردی ؟

دلم یک چیز می خواست فقط یک کلمه بنویسد. سکوت میان من و او برقرار بود. همه چیز ثابت مانده بود. دستم به سمت کامپیوتر رفت ودر جعبه موزیک روی ترانه ای دو ضربه زدم. فضای خالی میان ما پر شد.

ضربه پیانو ، یک ، دو  و صدای ملایم موسیقی و ...

عسل بانو هنوزم  پیش مائی

اگر چه دست تو تو دست من نیست

هنوز هم با توام تا آخرین شعر...

نمی دانم چرا انتخاب کردم ؟ عسل بانو ترانه ای بود که در روزهای اول آشنایی،تصویر او را در زندگی ام جان می داد. بخصوص کلام آخر ترانه امید را در دلم بارور می کرد.

صدای ترانه با نوشته او همزمان شد « حال هر جا که هستی باورم کن!»

نوشت :

 دلم برات تنگ شده بود.

فروریختم. دلم پر کشید. دنبال سایه ام گشتم. دستم بی اختیار فرمان قلبم را می خواند ومینوشت.  مغزم فرمان فرار می داد و قلب پیام آشنا را

نوشتم:

 خوب کاری کردی من هم دلم برای تو و کوچولو تنگ شده بود . چی کار می کنید ؟ همه چیز خوب و خوش است ؟ خودم هم فهمیده بودم سئوال بیخود و احمقانه ای بود. از کارم پرسید و روزهایم ،  با هم تعارف داشتیم .

کم کم نوشته هایش کوتاه و زمان جواب دادن ها طولانی تر می شد . احساس کردم دیگر دلش نیست که می نویسد.حال مغز است که فرمان بدست گرفته ، حسابگر و حسابرس.نوشته ها دیگر بوی آشنا نداشت فاصله افتاد ، تاخیرداشت سنگین بود
نوشتم :

اگر مزاحم هستم کار داری من قطع کنم

نوشت :

نه الان کار ندارم 

 سکوت برقرار شد. حال صدای خواننده دوباره شنیده می شد:« حال هرجا که هستی باورم کن.بدون با یاد تو تنهاترنیم »

نوشت : ما مدت هاست که قطع شده ایم

شکستم

نوشتم :

 خوشحال شدم. اگر دوست داشتی باز هم از این کار ها بکن

نوشتم :

دلم برای کوچولو خیلی تنگه از قول من ببوسش خواهش می کنم

جوابی نداد.منتظر ماندم ، منتظر ماندم و

نوشتم :

 خدانگهدار

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 22:24 | لینک  | 

 

دختر کوچولو

 

جا شکری رو پر کردم.نان گرم و کره و مربا را هم در ظرف های مخصوصش روی میز چیدم.

_مامان من رفتم.

   کجا بچه جون؟بیا صبحونتو بخور.

-نمی خورم مامان.میل ندارم.

  تو مدرسه یه چیزی بخر بخور.

_باشه مامان.موووووم.بوس.

_مامان عصری میریم خونه ی پارمیس اینا؟

  نمی دونم فکر نکنم.

_اه. همیشه همینو میگی.

  بدو مدرست دیر شد.اگر کارهاتو زود انجام بدی میریم پیاده روی و بعدش هم خرید.

_آخ جون.مامان برام یه baby born میخری؟

   نه.اونقدر پول ندارم.یه چیز کوچیک.د بدو دیگه.

_خدافظ.خدافظ.

   عاشقتم دختره!

_من بیشتر.مووووووووووم.بوس.

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 21:58 | لینک  | 

 

 

        آدم فکر می کند تمام شده است...ماجراهایی ناتمام در دورترین نقطه ی ذهنت، یا جایی گوشه ی قلبت سنگینی می کند اما... کش می آید، چرخ می خورد،با تکرار یک نام پر رنگ می شود،همه چیز را پس می زند و خودی نشان می دهد.پرونده های باز این خطر را دارند که سال ها بعد، با  یک تلنگر، دوباره از نو،جان بگیرند.پرونده ای باز می ماند که پرسشی در آن بی جواب مانده باشد.چرا گفتم خطر؟ مگر جرمی کرده ام یا گناهی که خود از آن بی خبرم؟حتما روزی از روز ها نخواسته ام با واقعیت کنار بیایم و آن را به گوشه ای پرتاب کرده ام و به آینده موکول.

       وجود پرونده های ناتمام در ذهنمان، گریز از روبرو شدن است باروشنایی. هر یک از ما به انباری نمور و تاریک عادت کرده ایم که آنچه را که دوست نداریم یا جرات روبرو شدن با آن را نداریم در آن بیاندازیم و سال ها نیز گیج بزنیم. کوله باری از شکست ها و نا کامی ها را به نام صبوری به دوش می کشیم . رنگ خوش در لحظه بودن را با سیاهی گذشته هایمان تیره و تار می کنیم و مدام آتش حسرت خوشبختی و کسی دیگر شدن و جایی دیگر بودن را در دل می افروزیم...

بیایید دمی با خود صادق باشیم.

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 18:34 | لینک  |