تنها ترین بانوی سرزمینت هم که باشی
همیشه کسی هست در درونت
که دوستش داشته باشی
همراهش باشی
صدایش را بشنوی
وهیچ زلزله ای
مذاب های روح هیچ ابلیسی
شکافتن هیچ کوهی
فوران هیچ رودی
مبهوت و ترسیده و سرگردانت نخواهد کرد
محکم باش بانو
ریشه هایت
عمیق تر از آن است که
با بادی
بر خود بلرزند
ترومپت
دوست
ودکا
مسافری که نرفت
مردی که می آید این بعد از ظهر
آتشی که می افروزد زنی
چهار شنبه است امروز...

کتاب هایت را جمع کن
عکس هایت را هم
سی دی های موسیقی ات
و لباس های سفرت
از من نپرس کجا میرویم
خودم هم نمی دانم
فقط برویم
زود و بی خبر

فکر می کنم
رنگ می کنم
و باز از نو
سفید می کنم
و بالاخره
مینشانم بر دل
قفسی
به رنگ زر
با قفلی بر در
از سیم ناب
و می نویسم
کلید این در
همین نزدیکی هاست
در پی لرزه ی آب
و به رنگ الماس...
و تو نگاه می کنی
و در
باز می شود...
من پیچک شناسی را می شناسم
که بر گونه های مختلف گیاهان
عشق می ورزد
شیشه گری که
بر شکل های هندسی شیشه هایش

عاشق است
روز نامه نگاری که
خبر ملالت بار دختران هرزه را
بر صفحه ی حوادث زندگیش
می نگارد
سینما گری که
می نشیند در خلوت
می نشاند بر پهلو
نگاتیو مستعمل چرکینی را
و نویسنده ای که
نمی خواهد
زن نگاری کند...
همه را می بینم
می خوانم
می شنوم
و
نمی خواهم
دستان من
به دنبال دستانیست
که می شکفد در گیسوانم
گیاه شناس نمی خواهم
نگاهی می خواهم که
الماس دستان زن همسایه را
نتراشیده باشد
و شجاعتی
که طراوت زنان بیگانه را
روزنامه ی عصر همسرش نسازد
میان من و خورشید
گنجشکانی هستند
که حرف می زنند
حرف می زنند
می پرند
ازین شاخه
به آن شاخه
و

من وخورشید
همچنان
به هم
نگاه می کنیم
و نگاه می کنیم
و نگاه می کنیم...
و این خورشید است
که غروب می کند!
چرا به دیدارم نمی آیی؟
مگر نه این است که ما
بر هر چه قانون و قید قفل
پشت پا زدیم...
چرا به دیدارم نمی آیی؟
مگر نشنیدی که پاییز هم رفت
مگر یلدا
آشتی نداد من را با تو؟
چرا به دیدارم نمی آیی؟
مگر افسانه بود و افسون
مگر خواب بود یا خیال...
مگر نه این است که ما
بر هر چه قانون و قفل و قید...
یک خداحافظ با اسمیرنوف
یک خداحافظ با ابسلوت
دوباره سلامت میکنم
و قول می دهم
دیگر
هرگز
ودکا
ننوشم...
برگ ها ریختند.خزان هم گذشت .برف می بارد امروز. همه چیز مرتب است.حتی باریدن برف.زمستان ،زمستان است.پاییز،پاییز.
سایه ام هر روز به مدرسه میرود
مادرم درد مند است هنوز.
برادرم تنهاست هنوز.
همه مان می چرخیم .می سازیم.می گذریم و
تمام نمیشویم
زنده ایم هنوز...
سمیرا میماند
باز هم با همیم
باز هم
من
تنها نیستم
باز هم
سایه ام
در را که باز می کند
به دنبال سمیرا میگردد
باز هم می خندیم
می رقصیم
آواز می خوانیم
این زمستان هم می گذرد. می گذرد. می گذرد.
مریم با من است
شیرین
لادن
ژیلا
گلستان
همه مان
آبی تر از آسمان
روشن تر از آبی
پرواز شده ایم...
می بویمت.
تمام نمی شوی.
می بوسمت.
روان تر می شوی.
می خواهمت.
تکرار نمیشوی........
دوستی قدیمی را در کافه ای دیدم. ای کاش نمی دیدم! مجنون شده بود. ممکن بود قتلی مرتکب شود.شب قبل از دیدن من گریه کرده بود.بلند.در میان خانه اش. با من که حرف می زد انگار از دار المجانین برگشته باشد.حرف های یک روان پریش. بالاخره بعد از ساعتی توانست به کلماتش انسجام بخشد. حاصل شنیدن داستان او،شعری شد.سیاه تر از همه ی شعر هایم...ای کاش نمیدیدمش
مردی را دیدم
به سراغم آمد
و مانند ترنی
از من عبور کرد
در تاریکی شب
دو دو
چی چی
پریشان شدم
ترسیدم
تکان خوردم
روحم اما
ترنی را در خود جا داد
با هیاهویش .
به یادش که می افتم
مرا می برد
به نحسی صدای گربه ای آبستن
در شبی تابستانی
به سکوت کوچه های تنگ بینوا
به پریشانی مردی عاشق
که می خوابد
ساعت ها
به زیر پنجره ی هرزه ای بازیگر
به هم خوابگی های مکرر
به انداختن نطفه ای در جوی آب
به سیاهی چادر زنی
که گم می شود
در پس کوچه
ترن عبور می کند
هر شب
صدایش را می شنوم
شب چراغی روشن،
پای من تنها نیست!
فکر خیسی امشب
می چکد در پایم.
جنگلی در پیش است...
برف هم می بارد!
راه رفتن سخت است
جای پایت باقیست
کلبه ای آن دورهاست
آتشی افروخته
هیمه هایی سوخته
تو در آن خوابیدی
جای پایت پیداست
جای پایت پیداست...
باور کن راست می گویم
زندگی زیباست
گریه هایم کم نیست
اشک هایم جاریست
قلبم می لرزد
دست هایم خالیست
زندگی می کنم اما باز هم
خنده هایم راویست
بیا
باز گرد
من
اینجا هستم
در انتهای کوچه ای بن بست
جایی که دیگر
من هستم و تو...
بیا و ببین
که چقدر
سبز است
انتهای کوچه
من
با کوچکترین بوسه ای
در آغوشت خواهم بود
باور می کنی؟
تو را بخشیده ام
رایحه ایست
لذتی ست
ترانه ایست
نگاهش
که می آویزد
به گذشته هایم
که دوست می دارمشان
برگ ها که می ریزند،
باد که می آید
تو که می روی
من که می مانم
کدام تنها تریم؟
تو که رفته ای؟
یا
من که با تو ام؟
می دانم
که روزی خواهد آمد
از پشت برف های اندوه
وغبار سنگین سال های سیاه را
از پشت پلک های گر گرفته ام
پاک خواهد کرد
چشمانم را باز خواهد کرد
به سبزی زمین های بهار زده
به رنگین کمان ساده ی افق
به هر چه نمی توانم بیابم
بدون او...
او خواهد آمد
ودست هایم را خواهد گرفت
و به میانشان
گل های سپید مروارید
خواهد نشاند
و با انگشتان کشیده اش
خانه ای را نشانم خواهد داد
بر فراز تپه ای سرشار از گل های ریز...
دوستان عزیز وبلاگ های پیوند خورده با وبلاگ داستان کوتاه و شعر:
با نام وبلاگ هایتان شعری سروده شد
ساده و ریتمیک
تقدیم به شما
آن گاه که ماه پیاده می رود،
پیش از دمیدن خورشید،
تراوشات یک ذهن بیمار،
تلخ مثل عسل،
در برهوت کافه ای انتهای کوچه ای بن بست،
به بار می نشیند
و در دفتر صد برگ سارا و پاییز
با مدادی سیاه
غزلداستان میسراید.
تیله بازی از پس کوچه
به پوستین خلق آویخته،
بلند بلند
مارگریت دوراس می خواند
پنجره ای باز می شود
توکای مقدس
دل سیری می خندد
پنجره را می بندد
جغدی پر می کشد
چرک نویسی در زمهریر سحر گاهان
به نیلی آسمان می پیوندد
و نیک،آهنگ رفتن می کند
وآنجا
آن دورها
در سرزمین داستان های کوتاه و شعر
بر سر در سینمایی نوین
با خطی خرچنگ قورباغه
خواهند نگاشت:
پاتوق ادبی، بی صبرانه،منتظر دیالوگ های غیر منتظره ی شماست!
و من
تازه
چهارده ساله شده ام
زیر باران
می دوم
آواز می خوانم
می نشینم
ساعت ها
به انتظار آمدنش
در بعد از ظهری خاکستری
تا برایم بگوید
که شب ها
چه گذشته است بر او
بدون من!
این هفته که می گذرد...
من زنده ام هنوز
راه می روم
کار می کنم
لبخند می شوم
شعر می خوانم
هراسان می شوم
دوباره از نو
تنها می شوم
می وزم
می چرخم
فریاد می شوم
آه...
لذت می شوم
هان
با تو هستم
نگاهم کن!
هنوز ته مانده های سیگارش
باقی مانده ی شرابش
بوی غریب زود آشنایش
در سرسرای عشق
خاکستر نشده بود
که رفت
هنوز هم
می توانم
صدایش را بشنوم
که می گفت:
دوستت دارم
نگاهش را
که به روی چشم های عاشقم
جا نمی گرفت...
کوچک بود برایش
حجم بزرگ دوست داشتن های من...
پرده ها ر ا که آویختم ،
باد بردشان.
از پنجره
به میانشان غلتیدم
پیچ خوردم تاب خوردم
به نرمی پارچه و به گریز باد دل سپردم ...
باد از هیاهو افتاد
پرده بی شکل
و افرا...
به دنبال شعری می گردم
لا به لای دیوان اشعار
از میان حرف های بیگانه
اما به راستی کدامین شعر
کدامین واژه
حجم سیاه سایه ی ابرهای پ
