همه جا سپید است.
در تخت می غلتد. دست راستش را برای لمس تن گرمی به روی رخت خواب می کشد. ملحفه را لمس می کند. چشمانش را باز می کند. کتابی به روی بالش است. از جا بر می خیزد. به سمت پنجره می رود. مهی غلیظ همه جا را پوشانده است. پاهایش یخ می کند. صدایی نمی آید. به طرف سالن می رود. دقایقی در تاریکی به اطراف نگاه می کند. دستی به موهایش می کشد. از گوشه ی سالن سوز می آید. به سمت پنجره میرود.پرده ها تکان می خورند.بوی خوش علف و پونه به مشام می رسد. لباس سپید بر تن دارد.می چرخد و احساس می کند موهای ابریشمی که به صورتش می خورد.دستان گرم و بوی خوش زن را. صدای خنده و پیراهن سبز و سپید زن. بوی باران و طراوت گل های بهاری . پنجره را می بندد. به رختخواب بر می گردد.
سال هاست که رفته است...
از کوچه پس کوچه هایی می گذرم. درخت هایش خیس باران خورده اند. صدای آبی را
می شنوم که در جوی نیست! به پلاک خانه ها نگاه می کنم و می دانم کمی که مستقیم بروم در کوچه باغی سمت چپ من، گرمابه ای هست. گرمابه ای بود! با درچوبی قهوه ای رنگ، با کلونی به شکل دستی با پنج انگشت باز وارونه.پنج انگشت باز وارونه.
انگشت ها را لمس می کنم. در باز می شود. به داخل سرک می کشم. هیچ نمی بینم. همه جا را بخار پوشانده است. به داخل می روم. در گوشم همهمه ای می پیچد.صداهایی آشنا از دور.از زمان های گذشته. به طرف خزینه می روم. صدای چلپ چلپ آب می آید و صداها نزدیک تر می شوند. کسی صدایم می زند: افرا! صدای خوش آواز و محکم مادرم را می شناسم. بر می گردم. پایم به چیزی گیر می کند.دستی پایم را گرفته است. دست برادرم را می شناسم. زخمی به روی دستش می بینم. دست را می گیرم و از آب بیرون می کشم. فقط یک دست. می گذارمش روی سکوی کنار خزینه. صدا می زنم مامان! صدایم می کند: افرا! نگاه می کنم. صدا از تکه گوشتی ست. به سمتش می روم. قلبی ست. می تپد در دستانم. می گذارمش کنار دست آسیب دیده. اشک هایم سرازیر می شوند. گونه هایم می سوزند. چشمانم دیگر به خوبی نمی بینند. فریاد می زنم بابا! بابا! صدایم می پیچد. دوباره می شنومش.بابا، بابا. امین را صدا می زنم. او حتما سالم است. او حتما می داند بابا کجاست...حتما می داند که چرا همه تکه تکه شده اند. امین از میان بخار آب به سمتم می آید. لباس بر تن دارد. لباسی به رنگ خاک. شبیه لباس بابا.
با وحشت به سر تا پایش نگاه می کنم. سری در میان دستانش هست. با همان سبیل های کمی قهوه ای و همان چشمان کمی روشن دردمند. صورت امین شبیه ماسک غمگین تئاتر است. به جایی نگاه می کند که معلوم نیست کجاست. مستقیم کنار سکو می رود و سر را کنار تکه های دیگر می گذارد. نمی شود آنها را به هم وصل کرد. نمی چسبند به هم. دیگر نمی چسبند به هم...
ادامه دارد
همه اش گریه می کرد. روی مبل چرم زرد نشسته بود، نه کاملا نشسته.از شدت کمر درد نمی توانست نه بنشیند نه خوب راه برود.تقریبا لمیده بود. همینطور گریه می کرد و گوشی تلفن دستش بود. شصت وخورده ای ساله بود. اشک پوست شفافش را پوشانده بود.
ولی حرف نمی زد. پشت دست چپش را به روی دهانش گذاشته بود و با صدایی که تقریبا شنیده نشد گفت: نمی تونم حرف بزنم...
گوشی را با دست راست روی تلفن گذاشت. انگشت های خوش فرمش که با انگشتر های قیمتی اش زیباتر نشان داده می شد را به روی صورتش گرفت و بلند بلند گریه کرد.
***
مثل کوهی فرو ریخته، پخش رخت خواب شد. دیگر نه صدایی می شنید و نه جایی را می دید. به خواب رفت.خوابی خاکستری، در هم و درد آلود. در خواب می دید که دستش از آرنج باد کرده و درد می کند.دستش را به مردی نشان داد و گفت:درد می کند.درد میکند. از شدت درد از خواب پرید. دستش را له کرده بود اینقدر که خسته بود.
کمی در تخت تکان خورد.چشمانش را باز کرد و دنبال مبایلش گشت. شماره ی برادرش را گرفت. صدای مهربانی گفت:
سلااااااام. توله سگ !
- خفه ! چه عجب این گوشی رو برداشتی.
هان! دیشب خونه ی مامان خوب سوسیس ها رو خوردم ...
- شام ما رو خوردی بعد هم رفتی خونه ی خودت باقالی پلو هارو؟
نه بابا! باقالی پلو در کار نبود.
- زنت بهت دروغ گفته. بوش خونه ی من میومد.
همه ی خونرو گشتم. ماکارونی بود.
- ببین! این مامانت خیلی گهه!
چی شده؟
- اون زبونش رو نمی تونه نگه داره.یک ریز به من بد و بیراه میگه. من هم هر چی دلم خواست بهش گفتم.
تو غلط کردی. حق نداری بهش توهین کنی.
- آخه من هر کاری براش می کنم فکر می کنه وظیفمه. نشد یک دفعه زنگ بزنه حالمو بپرسه. بگه تو چطوری ؟چه می کنی؟ فقط بد و بیراه و دستور.
اون مریضه. تو باید حالشو بپرسی.
- بعد از یک روز دوندگی،عوض این که تو رخت خوابت بخوابی ، بری خونه ی اون و تازه بد و بیراه هم بشنوی حال پرسیدن نیست؟
ببین! من فقط از روزی می ترسم که اون دیگه تو این دنیا نباشه و دو تا ییمون بشینیم عکساشو نگا کنیمو گریه کنیم. ما جوونیم. هم تحملمون زیاده،هم گذشتمون ،هم قابلیت تغییر کردنمون. پس هواشو داشته باش که این روزا دیگه قابل برگشت و جبران نیست.
- الو! چی شد؟ چرا حرفتو قطع کردی؟ داری گریه می کنی؟؟؟
صدای بوق قطع تلفن.
سرش را در بالش فرو کرد و بلند بلند گریه کرد.
یک روز کاری شلوغ.پشت میزم نشسته بودم .در سایت های آموزشی فرانسه دنبال مطالب مورد نظرم می گشتم. صفحه ی یاهو مسنجرم هم باز بود. یک دوست قدیمی on شد.
همان که سا ل ها با صدایش بیدار شده بودم وشب ها با شب به خیرش به خواب رفته بودم. همان که فرسنگ ها فرسنگ با من فاصله داشت .چشم هایم اما در شبی تاریک ، در شبی که سرگردان در روم های چت میگشتم، این فاصله را از بین برده بود. به من می گفت:
عسل با نو...
به من میگفت:
تنهایت نمی گذارم.حتی برای یک لحظه
به من می گفت:
تنها آرزویم در کنار تو بودنه. با تو خوابیدنه. از تو زاده شدنه.در تو گم شدنه...
به من می گفت... به من می گفت...
تنهایم گذاشت اما
با دیگری خوابید...
در دیگری گم شد...
آن روز اما،با وجود آن همه کار دلم برایش پر کشید.چند روز بود که احساسش می کردم. می دیدمش که راه می رفت در کوچه ی بادگیر منتهی به خانه اش.نفس هایش را می شنیدم.
آغوش گرمش را ، که تا صبح سفت بغلم می کرد... همه را احساس می کردم. از من جدا نمی شد. اینقدر که در مسنجر وادارم کرد که سلامش کنم.بگویم دلم برایت تنگ شده بود.بگویم خوبم . خیلی خوب. بگویم که دیگر دل به باد نمی سپارم... بگویم که خوش باشی با آن کسی که ... من نبود!
تمام صورتم اشک بود. تمام دلم هنوز آنجا بود. همکارانم که نمی فهمیدند بر من چه می گذرد، اتاق را ترک کردند . و من دیگر نمی توانستم چیزی برایش بنویسم.نه از روی حساب گری.نه از روی حساب رسی. من نمی دیدم دیگر صفحه ی کامپیوتر را...
او یک عروسک بود،عروسکی ماسکه.صدای شیرین و صورتی زیبا.ماسکش را بر می داشتی اما، دیگر نمی خرامید،دیگر نمی نشست بر دل،دیگر زیبا نبود...ملغمه ای بود ازدرد و وحشت و پوسیدگی.روحش لکه دار بود.لکه های کثیف و کرم زده.آنقدر تکه پاره بود که نمی شد وصلش کرد به هم..روحش را می گویم. گنداب حشرات و حیوانات موذی.پس آن ماسک روغنی زیبا، هیولایی خفته بود.مهیب و تکه پاره. وقتی می خرامید در خانه ی ظریف با حوصله چیده شده اش،ماری را می دیدم . که می خزد.آرام.سرد. ساکت و باهوش.
روی کاناپه چنبره می زند. لیوانی در دست دارد.با چشمانی که هر لحظه شکارش را در خود حل می کند.باهوش است و چسبناک.پایت را جلو می گذاری اما آنقدر سرد است آن چشم ها که تو یخ می زنی. به تو نزدیک نمی شود مگر بخواهد نیشی بزندت،به جلو بکشدت و تو افسون سردی آن نگاه،مسخ و بی اختیار به دامش می افتی.نیشت می زند و تو نگاهش می کنی.زهر آلود است. عمیق است.تمام تنت چرک می شود.سوراخ.لکه دار عین خودش.به خود میپیچی،در خود میپیچی.فریادت در گلو خفه شده است.چشمانت مظلوم و ترسیده به دنبال پناهی،دستی،طنابی می گردد.می خواهی جدا شوی،نمی توانی.تمام بدنت کرخت شده است.به روی کاناپه افتاده ای.بلند شدنت سالها طول می کشد.کنده نمی شوی.قدرتت را گرفته است.هوش انرژی،امید،سپیدی،...هیچ کدام کمکت نمی کند.تو در چاهی و او نگاهت می کند،نیشت میزند.نگاهت می کند،نیشت می زند.تو در بندی...
آب را نوشیده است اکنون.لیوانی در دستش نیست.رویش را برگردانده و تو خلاص می شوی.رها می شوی. و به فرشته ای نگاه می کنی که در کنارت لمیده است.زیبا،افسونگر... و تو تنهایش می گذاری به روی کاناپه.بلند می شوی. پنجره را باز می کنی.برف می بارد.سپیدی حاکم است.دیگر...نمی خواهیش...
30/بهمن/1385
چوب و چرم
قدم می زند.گنگ و خسته.در پس زمینه ای زرد. به رنگ غروب پاییز.مردیست. لاغر اندام. کمی نحیف.
به پایان می اندیشم. پایان یک روز. یک فصل. یک زندگی.
به سینه ام می چسبانم. عکس را.آفتاب بی رمق زرد را، به پوست می کشم.نفس میکشم.
جلو می آید.عکس را از دستم می گیرد. به کفش هایش نگاه می کنم و به شلوار اتو کشیده اش.چرم قهوای. بوی خوش چوب و چرم و بوی شیرین و گرم مردانه.سرم را بالا نمی آورم. به کفش ها خیره شده ام.
دستش را جلو می آورد.چانه ام را می گیرد و سرم را بالا می آورد.نگاهش می کنم و بیهوش می شوم.
پول اور استاد
از در که آمد تو، چشمانش برق می زد. سر حال و سرشار پشت میزش نشست. کتش را از تن بیرون آورد و "پول اور" پر نقش و نگارش را همانند کودکی که لباس نو خود را به نمایش می گذارد عیان کرد.
تناسب اندام، چشمان رنگی، انتخاب البسه ی موزون، رفتار متعادل، توجهی که به بچه ها نشان می داد، زمانی که برای هر نوشته ی دست و پا شکسته ای می گذاشت تا به درستی و دقت نقد شود، خاطراتی که از لا به لای اوراق ذهنش بیرون می کشید، اطلاعاتی که در این بین رد و بدل می شد... همه و همه نقش زیبایی در ذهنم بر جای می گذاشت.
همه منتظر و بی طاقت روی صندلیها نشسته بودیم. کتاب چاپ شده ی یکی از هنر جو ها روی میز استاد چشمک می زد. منتظر تا استاد بگوید بخوان!
استاد کتاب روی میز را برداشت و آقای بابایی را معرفی کرد و از ایشان خواست تا یکی از داستان هایش را بخواند. چشم از "پول اور " استاد بر نمی داشتم.مرا به دنیای دیگری می برد...
مرا به قصر های قدیمی بزرگ و مجلل می کشاند. به شب های شراب و شعر و لذت خستگی در کردن پس از شکار در کنار آتش بر افروخته ی سرسرایی طلایی و سرخ. بوی گوشت شکار ، صدای خش خش لباس زنان و جیر جیر کفش های مردان و تابلو های نقاشی زیبای فرانسوی آویخته بر دیوار و تندیس های دست تراشیده ی مجسمه سازان بزرگ و پرده های زر بافت و نقش و نگار فرش های ایرانی افتاده بر زیر پای همه ی بزرگ مردان و زیبا زنان متمول گوشه و کنار دنیاو
گوزن های ایستاده میان سبزه زار چشم های روشن استاد...
داستان بابایی را نمی شنیدم
جای دیگری بودم
قرن دیگری
تالار دیگری
زمزمه های عاشقانه ی دیگری
پچ پچ های هوس آلود دیگری
صدای خنده ی زنی در گوشه ای
صدای سازی
آرشه ی ویولونی...
و آوازه خوانی که از مردی می خواند که قصه می نوشت
قصه ی غصه ی همه را
و قصه های خودش را که به باد می سپرد
به قاصدک های سپید و سبک
به سینه ی ستبر کوه
و به سبزه زار روشن آتیه
به زور خودم را بیرون کشیدم. آقای بابایی هنوز می خواند. از ارقام و اعداد و توازن میان آن ها . اعداد را بازی کرده بود در متنی ادبی و بقیه مشغول نقد منصفا نه ای بودند.
بیرون آمدم آخر
چه غوغایی به پا کرد در ذهنم
نقش و نگار "پول اور" استاد!
دی ماه هشتاد و پنج
(قسمت شبهای شراب باید پشت سر هم خوانده شود.)
هوا که روشن شد، مرد ها به پشت بام رفتند. نه به آینده فکر می کردند و نه به گذشته. هر کدام از یک طرف بام به پایین پریدند. بین زمین و آسمان، وقتی در قسمت چاکرای دوم، ترس را احساس کردند؛ تمام گذشته ها از جلوی چشمشان رد شد. کف پا ها یشان قلقلک سفتی می آمد. قبل از اینکه به سطح زمین برسند، درست در ده متری زمین، پاها یشان را در شکمشان جمع کردند و سر و ته شدند.
می دانستند بالاخره در آخرین لحظه، زنده خواهند ماند. اطمینان داشتند. اما درست وقتی قلت زدند و چشمانشان را بستند، جمجمه هایشان متلاشی شد و به همان سرعت متلاشی شدن نیروی حیات از آنها جدا شد و رفت. به کجا؟ نمی دانم.
یکی از آنها که یقین داشت زنده می ماند، زنده ماند. او می گفت: اگر همه ی لحظات زندگیم را همان قدر عشق می ورزیدم و امید داشتم که لحظات آخر رسیدن به زمین، هیچ شکلی از نیرو ها یا انرژی ها نمی توانست عشق به زندگی و عشق به شادی را از من بگیرد. او می گفت: من به شکل معجزه آسایی زنده ماندم. به روی شاخه ی درخت افتادم. شاخه شکست و با من روی زمین افتاد و من آن شاخه را روی دیوار شومینه ی اتاقم نگه داشته ام.
یک:
گوشی تلفن را برداشت. شماره گیر را 12 بار چرخاند. انگشت سبابه اش می چرخید. تند تند.
دوازدهمین شماره را که گرفت- گوشی را با دست راستش به گوشش چسباند. موهایش را به
پشت گوشش زد. ساعت دیواری را نگاه کرد. دو ساعت و نیم باید به عقب بر می گشت. آنجا
ساعت 9 بود. بوق نمی زد. سکوت ممتد. دوباره شماره گرفت. کمی این پا و آن پا کرد. بوق زد .
بوقی با مکث. بوق...بوق...بوق. 10 بار بوق زد. کسی بر نمی داشت. قطع کرد.دوباره گرفت. پس
از 6 بوق که در ذهنش کش می آمد- مرد گوشی را بر د اشت.قبل از شنیدن صدای زن-با لحنی
کش دار و کمی لوس گفت: سلام خانم نیلو. باز هم صبح یک شنبه ی من را با زنگ تلفن خراب کردی؟ زن عصبانی و از کوره در رفته فریاد کشید.زن هر چه خواست فریاد کشید.مرد ساکت بود. در مقابل تک تک جملات و پرسش های بی سر و ته زن ساکت بود.آنقدر که زن بالاخره ساکت شد. مرد به آرامی پرسید: سوال جواب هایتان تمام شد؟ سکوتی بر قرار شد. مرد دوباره پرسید. زن با شنیدن صدای خونسرد مرد آرام گرفت.اطمینان کرد و دیگر هیچ نگفت.
