من و دخترم سایه همیشه با هم حرف می زنیم. گاهی میان سوال ی متعددش حرف هایی می زند که مثل یک شکارچی تصمیم گرفته ام ثبت شان کنم...
دیروز فیلم پیانیست را می دیدم و او اتاقش را مرتب می کرد، با عروسک هایش بازی می کرد و گاهی هم می آمد و کنار من می نشست، میوه ای می خورد و نگاهی به فیلم می کرد و همان پنج دقیقه را که می دید هفت تا سوال می کرد و دوباره می رفت وبه کارهایش می رسید. درست لحظات آخر فیلم که آدرین برادی انگشتان کشیده اش را به روی کلاویه های پیانو می کشید ناگهان به من گفت:
خیلی خوش حالم که زن هستم!
نگاهی به اش کردم و گفتم: چطور؟ نمی فهمیدم منظورش چیست . وفکر کردم چقدر خوب که می خواهد همان باشد که هست.
گفت: زن یا دختر بچه یا خانوم بودن فرقی نمی کند. هر چه هست بهتر از مرد بودن است! گفتم: منظورت این است که مرد ها را دوست نداری؟
گفت: نه. دوستشان دارم. پدرم یک مرد است!
گفتم: پس چرا زن بودن به نظرت بهتر است؟
گفت: زن ها خوش اخلاق ترند. مهربان ترند. خیلی کار ها را بهتر از مردها انجام می دهند.عزیز مامانشون هستند...
و باورتان می شود که من این دیالوگ مهم را ادامه ندادم چون حواسم به حس آخر فیلم بود؟؟؟

|
|
متن زیر نوشته ی بنده خدایی ست که نمی دانم کیست.اما از طریق پست الکترونیک به دست من رسید. نمی دانم قدیمی ست یا جدید، خوانده اید یا نخوانده اید، اما خواندنش برایم جالب بود و در عین حال غم انگیز
ما ایرانیان
دو صفحه نوشته ی ساده به کتاب "خلقیات ما ایرانیان" به قلم روانشاد محمد علی جمال زاده اضافه کنید
مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور ..... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط !
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط:
ما همون 'آدم' هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!!
والس ادبی (لادن نیکنام)

در اندیشه ی آمدنت
ماندنت
و با تو ماندنم...
چگونه باور کنم
که عشق
یعنی نرسیدن
که لیلی اگر با مجنون می ماند
و شیرین با فرهاد
وژولیت با رمئو
عشق می مرد...
غمگین که می شود افرا
دیگر اینجا نیست...
می پوسد
کپک می زند
چای روی میز صبحانه
تلخ می شود
سیم های موازی
آن بالا ها
میان مه و دود
چرخ می زنم
پر می زنم
دور می شوم
پوست پیاز
حرکت برگ های سپیدار
به آسمان نگاه کن
به زمین
به شقایقی در دشت
به نازکی پوست پیاز
به لبخند نشسته بر لب های آدم ها
به شب های پر ستاره ی تابستان
به حرکت خوش برگ ها
به بوی خوش نان سنگک و ریحان
به خنده ی کودکی در پارک
به انفجارنوجوانی در پیاده رو
به سرخی نقره فام موهای پیر زنی در باد...
زندگی زیبا نیست؟
پی نوشت:
متهم نشوم به بی دردی! سیاهی هست. سپیدی هست. من ساده نگاه می کنم.
۲۴ ساعت مانده به مرگ
به هیچکس نخواهم گفت
به قله ی کوهی خواهم رفت
به گستره ی آبی آسمان
و فراخی سبز زمین
چشم خواهم دوخت
شعر خواهم خواند...
و خوب می دانم
در لبخند زیبای مادرم
در دستان کوچک دخترم
و در اندیشه سبز کاسنی
تا همیشه
جاری خواهم بود
به این بازی دعوتند.

