بهار آمد
زمین گویا
نفس شاهد...
دل هایمان اما
بهاری نیست
لبخند بر لبهای مردم نیست
فحش و داد و ناسزا
جاری هنوز چون پیش
در خیابان همسران شاکی
در مغازه کاسبان کاسب!
در مدارس خاک بر تخته
این معلم ها همه خاموش!
پرده ها افتاده بر این مردمک ها
بس حجیم
فرش ها بر بام ها چون پرچمی افراشته
کارگرها لخت و عور
کار فرما دم کلفت
مورها از زیر خاک
سر برآورده برون
پیکر پاک شهید
می تپد در خاک، سرخ...
من
پر از آهم
پر از تاب و تب و خوابم
بهارم کو؟
پر از سرمای دی
بیزار و بی نامم
گل و برگ و صدایم کو؟
پر از دم های سرد و تند
پر از فریاد خشک بی سرانجامم
شب و شعر و نگاهم کو؟
نگاه و شعر از کف رفت
غم آغوش ممتد شد نوای این دل پر پر
بهارم کو
بهار ناز و نابم کو؟
پ.ن:

و تو
بستگی پیدا می کنی
به دیگری
به حضورش،
به بودنش،
به صدایش،
به عطر نگاهش،
به عمق دستانش،
به فراخ آغوشش،
و حتی
به بند نافش!
و ما
بستگی داریم به هم...
و من
چکنم
با لابیرنتی به نام وابستگی؟
رخت ها را
بارها و بارها
آویزان می کنم،
سی دی ها را
دوباره از نو
نگاه می کنم،
شبچراغ ها را
روشن می کنم...
او که می آید!
پاهایم روی زمین اند
دست هایم رو به آسمان
و سرم در این میانه
به جاده ای نگاه می کند
بی انتها...
شعر نمی سرایم اما!
داستان هم نمی نویسم!
او که می آید!
هوای بهار
و آوای پرندگان
و شب شراب
و بامداد خمار...
ای آدمیان !
بهشت همین جاست
در دستان شما
در قلب هایتان
و در نگاه شما...
اگر بخواهید!
بیاسایید و طمع نکنید و خوش باشید!
(آیات یک تا ده کتاب آسمانی افرا!)
من
پسرک عاشقی را می شناسم
که در آغوشم آرام می گیرد
در میانه ام زندگی میکند
در دستانم گل می گذارد
و بر تمامیت من بوسه می زند...
چشم هایش که بی تردید و شفاف
نگاهم کرده است ساعت ها
بر جای جای روحم
آواز سر داده اند
ومن
سرشارم از او
خالی شده ام ز خود
ز پوچی
ز تنهایی
سروده است مرا
چه نرم
و چه نازک
و من
دخترکی میشوم
در دستان نوازشگر او
می سراید مرا
می نوازد مرا
می نشاند مرا
در عمیق ترین زوایای ذهنم
آنجا که دیگر
من هستم و او...
در خبر گزاری مهر و روزنامه ی اعتماد و لابد چند جای دیگر، خبر اهدای جایزه ای ادبی به نام "واو" را خوانده اید حتما... جایزه ای که به رمان های متفاوت سال تعلق می گیرد و می خواست متفاوت هم اجرا و متفاوت هم اهدا شود!!!
من و عباس قاضی زاهدی به اتفاق رفتیم تا در معیت آقای آبکنار عزیز که تمام جوایز ویژه و متفاوت و غیر متفاوت را درو کرده اند، باشیم...
برنامه قرار بود ساعت پنج عصر شروع شود. یک ربع به شش مانده بود و هنوز دست اندر کاران برنامه می چرخیدند و می پلکیدند این ور و آن ور. نمی خواستم این برنامه را با اهدای جایزه ی گلشیری مقایسه کنم. چون اصلا قابل مقایسه نبود. ولی نا خود آگاه در ذهنم این اتفاق می افتاد. تعداد مدعوین حدود هفتاد نفر بود که احتمالا آنها هم با پیامک و تماس تلفنی توسط دوستان با خبر شده بودند و این نشان می داد " واو" روابط عمومی خوبی ندارد.این نگاه عباس بود که خود مدیر روابط عمومی خانه ی کاریکاتور است. البته انعکاس گزارش برگزاری این مراسم در برخی جراید، روز بعد از اجرا، برای کسانی که در جشن شرکت نداشته و برنامه را از نزدیک ندیده بودند، تبلیغ خوبی بود.
مجریان مراسم دو خانم جوان بودند که کاملا غیر حرفه ای شروع به صحبت (خواندن از روی متن) و اداره ی برنامه به شیوه ای مثلا متفاوت نمودند. شکل پوشش یکی از این خانم ها بسیار نا متناسب بود. نه از نظر پوشش اسلامی، بلکه ناهمگونی کل لباس که نا خود آگاه احساس تشویش اذهان عمومی را در حضاربوجود می آورد! برای اجرای متفاوت برنامه، این خانم سه بار همراه مجری اصلی روی سن رفت و بدون انجام هیچ کاری پایین آمد و بار چهارم یک باره و به طور ناشیانه شروع به صحبت کرد... مجری برنامه که هر بار جمله ای از یک ادیب را می خواند، مونتسکیو را منتسکیو خواند(با کسره زیر میم) و دبیر و مجری، از آغاز همه را دعوت به تحمل برنامه نمودند و گفتند: «نمی دانیم چرا جایزه ی "واو" نادیده گرفته می شود؟» در همین اثنا، کسالت آور بودن برنامه و سردرد من مزید بر علت شد تا از ادامه ی حضور در این مراسم منصرف شویم. (عباس هم شدیدا به یک سیگار احتیاج پیدا کرده بود). فردای آن روز، به صورت اتفاقی، توسط یکی از دوستان، لینک گزارش خبر گزاری مهر از این مراسم برایم ارسال شد و خواندم که مجری برنامه با قرعه کشی و با شیوه ای باز هم متفاوت، رمان منتخب را اعلام کرده و همه را مبهوت! آنگاه بیانیه ی هیئت داوران را قرائت نموده است...اگر کسی آن جا نبود با خواندن این گزارش حتما یاد اسکار می افتاد و شیرین کاری های مجریان آمریکایی!!
خلاصه اجرای برنامه بسیار غیر حرفه ای بود. یعنی حتی در سطح امور تربیتی مدارس هم نتوانسته بودند جشنی در خور نویسندگان برگزار کنند. بی نظمی کاملا مشهود بود. هر چند که حتما بسیار وقت گذاشته اند تا کتاب ها را بخوانند و داوران نتیجه گیری کنند و حتما هم متحمل هزینه شده اند بسیار و حتما هم باید پشتیبان این مجامع ادبی بود... اما ای کاش نمی گفتند متفاوت! چون متفاوت بود، اما متفاوتی نوپا و آماتور!
در آخر روی سخن من با سرکار خانم فائزه شاکری، دبیر محترم جایزه ی "واو" است که در سخنان خود اذعان داشتند که بارها در مطبوعات یا محافل ادبی، جایزه ی واو نادیده گرفته شده است. و حال این سوال باقی می ماند که با توجه به اجرایی اینچنینی، آیا می توان انتظار داشت که این جایزه دیده شده و مورد توجه قرار گیرد؟
نمیدانم چرا پس از شرکت در این مراسم و شنیدن سخنان دبیر این جایزه یاد ضرب المثل معروفی افتادم که می گوید: «احترام امام زاده را متولی اش نگاه میدارد!»
ضرب المثل از عباس!
ویراستار عباس!
همه چی عباس!![]()
حتی اگر
در منجلاب
غوطه ور شوی،
نگاهت
نور را
امید را
و خوب بودن را
التماس می کند...
