نمی توانم صبر کنم
معشوقه اش پشیمان است
و من
نگاهم را
گم کرده ام
اگر این بار
کتش را در سالن سرد تئاتر
بر دوش معشوقه اش بیاندازد
چگونه پرده های ضخیم اتاقم را
کنار زنم
وقتی آفتاب ، آفتاب نیست
و زمین
صاف و تخت
کش می آید
زیر پاهایم
و هوای امروز صبح
کنار کوه
چرک و مرده
از قله می دوید
تا به من بگوید: سلام!
هوای امروز صبح
خوب می دانست
من
نفس کشیدن را از یاد برده ام...
معشوقه اش را نمی دانم؟؟؟
یکی از کتاب هایی که در ماه گذشته خواندم، عقاید یک دلقک از نویسنده ی آلمانی،هاینریش بل بود.
این کتاب نگاه یک هنرمند است به دین، جامعه، زن، قدرت، پول، شهرت و...نگاهی بس عمیق .
قصد نقد این کتاب را ندارم چون در توانم نیست ولی با خواندن این کتاب، به دانسته هایم بسی افزوده شد .این کتاب را باید بارها و بارها خواند .
آنچه مرا وادار به نوشتن این مطلب می کند، درد است. درد یک زن و اگر بخواهم دقیقتر بگویم ،یک زن مطلقه. وباز هم دقیقتر، یک زن که فکر می کند. و باز هم دقیقتر،یک زن که عاشق است و نه تن فروش...
نگاه یک زن مطلقه بسیار متفاوت است از نگاه یک زن که تجربه نکرده است نگاه مرد ها را پس از طلاق!
متاسفانه نود و نه و نیم درصد از مرد ها، به زن مطلقه نگاهی خاص دارند. نگاهی که آزار می دهد .نگاهی که گره میزند. نگاهی که می شکند زن را. این موجود غریب لطیف عاشق را...
یک زن مرد هایی را میبیند که با داشتن همسر و فرزند،و گاهی سه فرزند، به دنبال عیش به راه است و زنی در آغوش...
دلقک اما در این کتاب معتقد به تک همسریست. می نشیند و ساعتی نگاه میکند به آرایش زن، به لباس پوشیدنش و پس از هر اجرا، که خسته است و ناکامل، فقط یک نفر را تحمل می کند. زنش را.
وقتی شروع میکنم به نوشتن از عشق، آرام می گیرم. رها می شوم و بر ابرها سر می سایم. و وقتی از دروغ و تزویر و دورویی می نویسم، تمام رگ های مغرم گره می خورند به هم.
عشق یک مرد به یک زن در این کتاب، مرا شیفته کرد درین وانفسا.
درین روز هایی که خیانت و دروغ و هرزگی، روشنفکری به حساب می آید، من، آرام میگیرم وقتی به ساحل امن یک نویسنده ی روشن فکر آلمانی می رسم که یک انسان واقعیست. که می خندد آنگاه که خنده اش میگیرد و گریه می کند، آن گاه که غمگین است.
مرد عاشقی را به تصویر می کشد که پشت پا می زند بر افتخارات خانوادگیش، بر قدرت و پول پدر و مادرش، و درگیر جنگی می شود با افراطیون مذهبی. همان هایی که با تعصب ، از جریان عظیم مذهب ، جلوگیری می کنند...
این کتاب را باید خواند
قسمتی از کتاب را که خیلی دوست دارم می نویسم برایتان.
بخشی از کتاب است که دلقک نمایشی اجرا میکند تحت عنوان " ژنرال " و با این که نمایش موفقی بوده برای دلقک، اما از اجرای آن سر باز می زند چون پیرزنی پس از اجرا پشت صحنه می رود و برای دلقک توضیح می دهد که شوهرش ژنرال بوده و ...دلقک هم دیگر اجرا نمیکند نمایش را چون آن پیر زن مورد تمسخر قرار می گرفته. و روزنامه های چپ چیز هایی می نویسند و روزنامه های راست، چیز های دیگری...که هیچ کدام صحت ندارند. و این قسمت نگاه نویسنده است به خبر نگارها...
...تو ضیح دادن دلیل من برای اجرا نکردن ، برای یک روز نامه نگار، کاری بس دشوار و پیچیده است. این جماعت باید همیشه و همه جا بو بکشد و اخبار را با توجه به دید گاه خودش به شکلی جنجالی مطرح کند، و آن قدر روز نامه نگار کج اندیش و کینه توز وجود دارد که اصلا برایش قابل درک نیست که او شخصا یک هنر مند نیست و ابزار لازم برای هنر مند شدن را نیز در اختیار ندارد و در وجودش نیست و نمی تواند با افراد هنر مند نیز ارتباط برقرار کند. طبیعی است که در چنین شرایطی آن ها متوسل به حربه ی جنجال و تحریف می شوند و چرند گویی می کنند، آن هم در حضور دختران زیبا و جوان که هنوز به اندازه ی کافی، دارای تجربه نیستند و زود باورند و ممکن است هر آدم کثیفی را نیز ستایش کنند، آن هم تنها به این دلیل که او در روز نامه نفوذ دارد و می تواند حرفش را به گوش افکار عمومی برساند. امروزه شکل های عجیب و غریب و نا شناخته ای از فحشا وجود دارد که در قیاس با آن، فحشای واقعی، حرفه ای شرافتمندانه و درست به حساب می آید، چون در فاحشه خانه حد اقل در مقابل پول چیزی هم عرضه می گردد...
می رقصیم
می چرخیم
گیلاسی در دست
چشم در چشم
و روزنامه می خوانیم گاهی...
و فکر میکنیم
زندگی
زیباست
و فکر میکنیم
فردا ها
زیبایند...
و این است
موهبت
آغوش
گرم!
پی نوشت:
از ذهن بیمار یاد گرفتم پی نوشت بنویسم که کتاب پیشنهاد میده. من موزیک پیشنهاد میدم:
شاولا وارگاس...........یا چاولا
میان من و او
حاکم
نگاه سومی بود
که تازیانه میزد
که پای می کوبید
که بر می افروخت
که می گسست از هم
رابطه را
عشق را
و با هم بودن را
نگاه سرد
وسیاه
ودلهره آور امر به معروف
ونهی از منکر...
شاید کسی
جایی
خواب مرا دیده باشد
در سرزمینی دیگر
با زبانی دیگر...
خواب مرا که ببیند
چشمانش را که باز کند
با خود می گوید
همان بود که سال ها در پی اش بودم
کجاست اما او؟
و شاید
سال ها
در مجلات جهان گردی
در ام تی وی
در دهستان هایی که می رود به گردش
در میان ایلات و عشایر
و در همه جا
به خیال چشمانی که شبی در خواب دیده است،
ناگهان و بی دلیل،
چشم بگرداند...
و
حتما
پیدایم خواهد کرد
در جایی
که خود نیز نمی دانم
شاید
در باجه ی روزنامه فروشی
زیر باران
با موهایی کوتاه
تیره
و با همان چشم ها
و همان لبخند...
زندگی میکنم
با تمیز کردن اتاق هایم
چیدمان وسایلم
و شستن رخت ها
و سادگی محض
و ریختن گوشت و پیاز و برنج
در ظرف های شیشه ای
وشاهد رشد گیاهی ناب
در اندرون روح پرنده ام
زندگی می کنم
و فکر نمیکنم
که چطور
بدرخشم
که چطور
متفاوت باشم
من
فقط
زندگی میکنم
بوی بهار را
عطرگرم زمین را
و نفس سبز چلچله ها را
این روز ها
به انتظار نشسته ام
در لحظه هایم
نور است و امید
من
همینم
که هستم
یک زن
معمولی معمولی
چشمانم را که می بندم
با تو ام
بازشان نمی توان کرد
چه میبینم آنجا
که در هیچ کجا ندیده ام هرگز
به زبان نمی آید
چگونه بنویسم
آن همه لطافت،
آن حجم حضور ،
آن سر سپردگی محض،
در دستان تو!
چگونه بگویم
که من میشکفم
که من میپیچم
در آن گیاه سبز نازک شاد
در آن دو آیینه ی نور بی انتها
در آن ...
نه!نه!نه!
این ها را نمی خواستم بگویم
تکراری بود این کلمات
برای حسی که تکرار نشده برایم
که ناب است و سپید
این کلمات
آشفته اند و مستعمل
من
می سرایم تو را
روزی
با کلمات خودم
راهی میابم برایش
تا بگویمش آخر
ساعت پنج صبح چند روز پیش، اتفاقی وبلاگی را پیدا کردم تحت عنوان: اندوه زن زیستن.اولین شعرش را که خواندم ، میخکوب شدم. و دومی و سومی... و هر روز میرم می خونم. و حالا میگذارمش که شما هم بخونین.
مداح می گرید:
"فردا عاشورا ست."
زنان شیون میکنند
و هق هق شانه هاشان را به زیر چادر میبرند.
من اما چشمانم را بسته ام
و با لبخندی شهوتناک نفس گرم ترا بر گردنم بیاد می آورم.
نفسی که از موهایم آغاز شد وتا بهشت جریان یافت.
چشمانم به خماری گشوده شد.
دخترکی وحشتزده به لبخندم مینگریست.
"فردا بدنها بی سر,
کودکان بی پدر.
فردا آتش است و عطش و خون."
آتش؟عطش؟خون؟
این کیست که ترا می سراید؟
مگر آنان از دهان حریصت چیزی شنیده اند؟
دهانی که با تمامی جسمم عطشش را سیری نبود.
عطش آتشینی که قطره قطره خون مرا می بلعید.
مداح همه را گریان می خواهد.
التماس می کند .
به دوزخ تهدید می کند.
ای کاش برایش داستان آن روز بهاری را بگویم.
تا در مرثیه رفتن تو باز گوید.
بی گمان سنگ نیز خواهد گریست.
آن روز را می گویم.
روزی که تردیدهایم را با یقینت سر بریدی,
روزی که لبانت را بر لبانم کاشتی,
روزی که بدنهامان را به میهمانی هم بردی.
آن روز های بسیار قبل از مسلمان شدنت.
"لشکر کفار آب را بستند."
تو جریان مهر را.
عشقمان را گناه خواندی,
و جسم مرا را وسوسه.
و من هزار باره حوا شدم
که گناه رانده شدن آدم از بهشت را به گردن می گرفت.
نماز خواندی, توبه کردی و به آغوش مادرت پناه بردی.
من فقط خندیدم.
این داستان جدیدی نبود.
به ازای هر مرد خدا یک معشوق رانده شده هست.
در تمامی کتب آورده اند که عشق زن مرد را به خدا می رساند.
هه!
"فردا خیمه ها را آتش میزنند و زنان را به اسیری می گیرند"
دیگر نمی خندم.
همچون دیگران ضجه می زنم.
روی می خراشم
وبا گریه سخنان شیرینت را به یاد می آورم
که ببر آزاد و وحشی روح مرا به اسیری برد.
"یا حسین یا حسین"
من هزار بار ترا می بوسم و می بویم.
اشکهایم را بر دستهایت می ریزم.
خود را برهنه در پیراهن سیاهت می اندازم.
تا ندانی که بر حسین می گریی یا احوال ما.
این چه حسی است که مرا بدان واداشته ای؟
انگار مریم عذرا بوده ام
و در صحن مسجد خود فروشی کرده ام.
حسی گنگ شبیه آرامش انتقام گرفتگان دارم.
صدای قهقه ام در مویه عزاداران گم می شود.
"لعن الله ... "
غمگین مباش
به دوزخ نخواهم رفت.
تو تنها مردی نبودی که زن را در مقابل خدا نشاندی
و یکی را بر گزیدی.
تمامی قدیسین چنین کرده اند.
تو نیز راه ایمانت را برو.
اما عزیزم
آنهنگام که به خدا رسیدی شگفتزده مشو
وقتی که مرا در آغوشش به انتظارت دیدی.