و من
تازه
چهارده ساله شده ام
زیر باران
می دوم
آواز می خوانم
می نشینم
ساعت ها
به انتظار آمدنش
در بعد از ظهری خاکستری
تا برایم بگوید
که شب ها
چه گذشته است بر او
بدون من!
همه اش گریه می کرد. روی مبل چرم زرد نشسته بود، نه کاملا نشسته.از شدت کمر درد نمی توانست نه بنشیند نه خوب راه برود.تقریبا لمیده بود. همینطور گریه می کرد و گوشی تلفن دستش بود. شصت وخورده ای ساله بود. اشک پوست شفافش را پوشانده بود.
ولی حرف نمی زد. پشت دست چپش را به روی دهانش گذاشته بود و با صدایی که تقریبا شنیده نشد گفت: نمی تونم حرف بزنم...
گوشی را با دست راست روی تلفن گذاشت. انگشت های خوش فرمش که با انگشتر های قیمتی اش زیباتر نشان داده می شد را به روی صورتش گرفت و بلند بلند گریه کرد.
***
مثل کوهی فرو ریخته، پخش رخت خواب شد. دیگر نه صدایی می شنید و نه جایی را می دید. به خواب رفت.خوابی خاکستری، در هم و درد آلود. در خواب می دید که دستش از آرنج باد کرده و درد می کند.دستش را به مردی نشان داد و گفت:درد می کند.درد میکند. از شدت درد از خواب پرید. دستش را له کرده بود اینقدر که خسته بود.
کمی در تخت تکان خورد.چشمانش را باز کرد و دنبال مبایلش گشت. شماره ی برادرش را گرفت. صدای مهربانی گفت:
سلااااااام. توله سگ !
- خفه ! چه عجب این گوشی رو برداشتی.
هان! دیشب خونه ی مامان خوب سوسیس ها رو خوردم ...
- شام ما رو خوردی بعد هم رفتی خونه ی خودت باقالی پلو هارو؟
نه بابا! باقالی پلو در کار نبود.
- زنت بهت دروغ گفته. بوش خونه ی من میومد.
همه ی خونرو گشتم. ماکارونی بود.
- ببین! این مامانت خیلی گهه!
چی شده؟
- اون زبونش رو نمی تونه نگه داره.یک ریز به من بد و بیراه میگه. من هم هر چی دلم خواست بهش گفتم.
تو غلط کردی. حق نداری بهش توهین کنی.
- آخه من هر کاری براش می کنم فکر می کنه وظیفمه. نشد یک دفعه زنگ بزنه حالمو بپرسه. بگه تو چطوری ؟چه می کنی؟ فقط بد و بیراه و دستور.
اون مریضه. تو باید حالشو بپرسی.
- بعد از یک روز دوندگی،عوض این که تو رخت خوابت بخوابی ، بری خونه ی اون و تازه بد و بیراه هم بشنوی حال پرسیدن نیست؟
ببین! من فقط از روزی می ترسم که اون دیگه تو این دنیا نباشه و دو تا ییمون بشینیم عکساشو نگا کنیمو گریه کنیم. ما جوونیم. هم تحملمون زیاده،هم گذشتمون ،هم قابلیت تغییر کردنمون. پس هواشو داشته باش که این روزا دیگه قابل برگشت و جبران نیست.
- الو! چی شد؟ چرا حرفتو قطع کردی؟ داری گریه می کنی؟؟؟
صدای بوق قطع تلفن.
سرش را در بالش فرو کرد و بلند بلند گریه کرد.
من و سمیرا هم زیست هستیم.هم خانه. هم فکر. فقط هم خوابه نیستیم.
یک نفر دیگر هم با ما زندگی می کند. دخترم سایه.
ما سه نفر با هم شام می خوریم. به گردش می رویم. کار می کنیم. موزیک گوش می دهیم.تخته بازی می کنیم. فیلم میبینیم. شعر می خوانیم.کتاب می خوانیم. و هر یک جدا از هم زندگی خصوصی خود را هم داریم.
من عاشق می شوم. افتان می شوم.خیزان می روم...لذت می برم
سمیرا عاشق نمی شود. افتان نمی شود.خیزان نمی رود. به من می خندد.
سایه هم عاشق است. مثل من. کامران و هومن را از جان هم عزیز تر دارد.
من و سمیرا زمینی خواهیم خرید.در تپه هایی سرسبز.مه آلود و کوهستانی. با یک تراکتور.چند اسب و...
البته اگر تا آن زمان من دوباره...دوباره که نه!هزار باره عاشق نشده باشم.
یک روز کاری شلوغ.پشت میزم نشسته بودم .در سایت های آموزشی فرانسه دنبال مطالب مورد نظرم می گشتم. صفحه ی یاهو مسنجرم هم باز بود. یک دوست قدیمی on شد.
همان که سا ل ها با صدایش بیدار شده بودم وشب ها با شب به خیرش به خواب رفته بودم. همان که فرسنگ ها فرسنگ با من فاصله داشت .چشم هایم اما در شبی تاریک ، در شبی که سرگردان در روم های چت میگشتم، این فاصله را از بین برده بود. به من می گفت:
عسل با نو...
به من میگفت:
تنهایت نمی گذارم.حتی برای یک لحظه
به من می گفت:
تنها آرزویم در کنار تو بودنه. با تو خوابیدنه. از تو زاده شدنه.در تو گم شدنه...
به من می گفت... به من می گفت...
تنهایم گذاشت اما
با دیگری خوابید...
در دیگری گم شد...
آن روز اما،با وجود آن همه کار دلم برایش پر کشید.چند روز بود که احساسش می کردم. می دیدمش که راه می رفت در کوچه ی بادگیر منتهی به خانه اش.نفس هایش را می شنیدم.
آغوش گرمش را ، که تا صبح سفت بغلم می کرد... همه را احساس می کردم. از من جدا نمی شد. اینقدر که در مسنجر وادارم کرد که سلامش کنم.بگویم دلم برایت تنگ شده بود.بگویم خوبم . خیلی خوب. بگویم که دیگر دل به باد نمی سپارم... بگویم که خوش باشی با آن کسی که ... من نبود!
تمام صورتم اشک بود. تمام دلم هنوز آنجا بود. همکارانم که نمی فهمیدند بر من چه می گذرد، اتاق را ترک کردند . و من دیگر نمی توانستم چیزی برایش بنویسم.نه از روی حساب گری.نه از روی حساب رسی. من نمی دیدم دیگر صفحه ی کامپیوتر را...
دینگ ، دینگ
صدای آشنایی که مدت ها بود دیگر نشنیده بودم. راستش را بخواهید دیگر داشت فراموشم می شد که چنین صدائی هم وجود دارد! نگاهی به صفحه کامپیوتر کردم. آشنای قدیمی ام بود. روح سرگردان ، خواب گرد و همدم تاریکی . البته این اسامی ای بود که من برایش انتخاب کرده بودم. روحی که در زندگی ام نفوذ کرد من را سرگردان کرد. و رفت.
دینگ .
نوشت: سلام
نمی دانستم چه کار کنم. جواب بدهم یا نه ؟ آخرین بار، تلفنی نفرینم کرده بود . بهم فحش داده بود... حال چه کنم ؟
دلم فرمان داد و من نوشتم :
سلام
مکث کردم و منتظر شدم.
جواب نداد.
نوشتم :
چه عجب از این طرف ها ؟ یادی از ما کردی ؟
دلم یک چیز می خواست فقط یک کلمه بنویسد. سکوت میان من و او برقرار بود. همه چیز ثابت مانده بود. دستم به سمت کامپیوتر رفت ودر جعبه موزیک روی ترانه ای دو ضربه زدم. فضای خالی میان ما پر شد.
ضربه پیانو ، یک ، دو و صدای ملایم موسیقی و ...
عسل بانو هنوزم پیش مائی
اگر چه دست تو تو دست من نیست
هنوز هم با توام تا آخرین شعر...
نمی دانم چرا انتخاب کردم ؟ عسل بانو ترانه ای بود که در روزهای اول آشنایی،تصویر او را در زندگی ام جان می داد. بخصوص کلام آخر ترانه امید را در دلم بارور می کرد.
صدای ترانه با نوشته او همزمان شد « حال هر جا که هستی باورم کن!»
نوشت :
دلم برات تنگ شده بود.
فروریختم. دلم پر کشید. دنبال سایه ام گشتم. دستم بی اختیار فرمان قلبم را می خواند ومینوشت. مغزم فرمان فرار می داد و قلب پیام آشنا را
نوشتم:
خوب کاری کردی من هم دلم برای تو و کوچولو تنگ شده بود . چی کار می کنید ؟ همه چیز خوب و خوش است ؟ خودم هم فهمیده بودم سئوال بیخود و احمقانه ای بود. از کارم پرسید و روزهایم ، با هم تعارف داشتیم .
کم کم نوشته هایش کوتاه و زمان جواب دادن ها طولانی تر می شد . احساس کردم دیگر دلش نیست که می نویسد.حال مغز است که فرمان بدست گرفته ، حسابگر و حسابرس.نوشته ها دیگر بوی آشنا نداشت فاصله افتاد ، تاخیرداشت سنگین بود
نوشتم :
اگر مزاحم هستم کار داری من قطع کنم
نوشت :
نه الان کار ندارم
سکوت برقرار شد. حال صدای خواننده دوباره شنیده می شد:« حال هرجا که هستی باورم کن.بدون با یاد تو تنهاترنیم »
نوشت : ما مدت هاست که قطع شده ایم
شکستم
نوشتم :
خوشحال شدم. اگر دوست داشتی باز هم از این کار ها بکن
نوشتم :
دلم برای کوچولو خیلی تنگه از قول من ببوسش خواهش می کنم
جوابی نداد.منتظر ماندم ، منتظر ماندم و
نوشتم :
خدانگهدار
این هفته که می گذرد...
من زنده ام هنوز
راه می روم
کار می کنم
لبخند می شوم
شعر می خوانم
هراسان می شوم
دوباره از نو
تنها می شوم
می وزم
می چرخم
فریاد می شوم
آه...
لذت می شوم
هان
با تو هستم
نگاهم کن!
هنوز ته مانده های سیگارش
باقی مانده ی شرابش
بوی غریب زود آشنایش
در سرسرای عشق
خاکستر نشده بود
که رفت
هنوز هم
می توانم
صدایش را بشنوم
که می گفت:
دوستت دارم
نگاهش را
که به روی چشم های عاشقم
جا نمی گرفت...
کوچک بود برایش
حجم بزرگ دوست داشتن های من...
او یک عروسک بود،عروسکی ماسکه.صدای شیرین و صورتی زیبا.ماسکش را بر می داشتی اما، دیگر نمی خرامید،دیگر نمی نشست بر دل،دیگر زیبا نبود...ملغمه ای بود ازدرد و وحشت و پوسیدگی.روحش لکه دار بود.لکه های کثیف و کرم زده.آنقدر تکه پاره بود که نمی شد وصلش کرد به هم..روحش را می گویم. گنداب حشرات و حیوانات موذی.پس آن ماسک روغنی زیبا، هیولایی خفته بود.مهیب و تکه پاره. وقتی می خرامید در خانه ی ظریف با حوصله چیده شده اش،ماری را می دیدم . که می خزد.آرام.سرد. ساکت و باهوش.
روی کاناپه چنبره می زند. لیوانی در دست دارد.با چشمانی که هر لحظه شکارش را در خود حل می کند.باهوش است و چسبناک.پایت را جلو می گذاری اما آنقدر سرد است آن چشم ها که تو یخ می زنی. به تو نزدیک نمی شود مگر بخواهد نیشی بزندت،به جلو بکشدت و تو افسون سردی آن نگاه،مسخ و بی اختیار به دامش می افتی.نیشت می زند و تو نگاهش می کنی.زهر آلود است. عمیق است.تمام تنت چرک می شود.سوراخ.لکه دار عین خودش.به خود میپیچی،در خود میپیچی.فریادت در گلو خفه شده است.چشمانت مظلوم و ترسیده به دنبال پناهی،دستی،طنابی می گردد.می خواهی جدا شوی،نمی توانی.تمام بدنت کرخت شده است.به روی کاناپه افتاده ای.بلند شدنت سالها طول می کشد.کنده نمی شوی.قدرتت را گرفته است.هوش انرژی،امید،سپیدی،...هیچ کدام کمکت نمی کند.تو در چاهی و او نگاهت می کند،نیشت میزند.نگاهت می کند،نیشت می زند.تو در بندی...
آب را نوشیده است اکنون.لیوانی در دستش نیست.رویش را برگردانده و تو خلاص می شوی.رها می شوی. و به فرشته ای نگاه می کنی که در کنارت لمیده است.زیبا،افسونگر... و تو تنهایش می گذاری به روی کاناپه.بلند می شوی. پنجره را باز می کنی.برف می بارد.سپیدی حاکم است.دیگر...نمی خواهیش...
30/بهمن/1385
دختر کوچولو
جا شکری رو پر کردم.نان گرم و کره و مربا را هم در ظرف های مخصوصش روی میز چیدم.
_مامان من رفتم.
کجا بچه جون؟بیا صبحونتو بخور.
-نمی خورم مامان.میل ندارم.
تو مدرسه یه چیزی بخر بخور.
_باشه مامان.موووووم.بوس.
_مامان عصری میریم خونه ی پارمیس اینا؟
نمی دونم فکر نکنم.
_اه. همیشه همینو میگی.
بدو مدرست دیر شد.اگر کارهاتو زود انجام بدی میریم پیاده روی و بعدش هم خرید.
_آخ جون.مامان برام یه baby born میخری؟
نه.اونقدر پول ندارم.یه چیز کوچیک.د بدو دیگه.
_خدافظ.خدافظ.
عاشقتم دختره!
_من بیشتر.مووووووووووم.بوس.
