نقش انسان ها
شعری از عبدالرحمان مجاهد نقی
گویی که خوابی بود،خوابی خوب و رویایی
من بودم و ساحل و شن هایی چو خواهش نرم
با آسمان نیلگون سرسبز دریایی...
بر ماسه های نرم،با یک قطعه چوب رانده از دریا
بر می نوشتم نام های آشنایان را
و آن موج های نرمگون رفتار
لجباز و با اصرار
آن نقش ها را پاک می کردند...
بر می نوشتم باز
و همچنانش پاک می کرد بوسه ی دریا
چون نقش انسان ها
بر پهنه ی گیتی،کنون،دیروز،یا فردا...
مجموعه اشعار : آیه ی امواج
پرده ها ر ا که آویختم ،
باد بردشان.
از پنجره
به میانشان غلتیدم
پیچ خوردم تاب خوردم
به نرمی پارچه و به گریز باد دل سپردم ...
باد از هیاهو افتاد
پرده بی شکل
و افرا...
آدم فکر می کند تمام شده است...ماجراهایی ناتمام در دورترین نقطه ی ذهنت، یا جایی گوشه ی قلبت سنگینی می کند اما... کش می آید، چرخ می خورد،با تکرار یک نام پر رنگ می شود،همه چیز را پس می زند و خودی نشان می دهد.پرونده های باز این خطر را دارند که سال ها بعد، با یک تلنگر، دوباره از نو،جان بگیرند.پرونده ای باز می ماند که پرسشی در آن بی جواب مانده باشد.چرا گفتم خطر؟ مگر جرمی کرده ام یا گناهی که خود از آن بی خبرم؟حتما روزی از روز ها نخواسته ام با واقعیت کنار بیایم و آن را به گوشه ای پرتاب کرده ام و به آینده موکول.
وجود پرونده های ناتمام در ذهنمان، گریز از روبرو شدن است باروشنایی. هر یک از ما به انباری نمور و تاریک عادت کرده ایم که آنچه را که دوست نداریم یا جرات روبرو شدن با آن را نداریم در آن بیاندازیم و سال ها نیز گیج بزنیم. کوله باری از شکست ها و نا کامی ها را به نام صبوری به دوش می کشیم . رنگ خوش در لحظه بودن را با سیاهی گذشته هایمان تیره و تار می کنیم و مدام آتش حسرت خوشبختی و کسی دیگر شدن و جایی دیگر بودن را در دل می افروزیم...
بیایید دمی با خود صادق باشیم.
چوب و چرم
قدم می زند.گنگ و خسته.در پس زمینه ای زرد. به رنگ غروب پاییز.مردیست. لاغر اندام. کمی نحیف.
به پایان می اندیشم. پایان یک روز. یک فصل. یک زندگی.
به سینه ام می چسبانم. عکس را.آفتاب بی رمق زرد را، به پوست می کشم.نفس میکشم.
جلو می آید.عکس را از دستم می گیرد. به کفش هایش نگاه می کنم و به شلوار اتو کشیده اش.چرم قهوای. بوی خوش چوب و چرم و بوی شیرین و گرم مردانه.سرم را بالا نمی آورم. به کفش ها خیره شده ام.
دستش را جلو می آورد.چانه ام را می گیرد و سرم را بالا می آورد.نگاهش می کنم و بیهوش می شوم.
شعر از : محسن فرجی
به محمد محمد علی
ویژه نامه ی آدینه/ اردی بهشت 78
باور های خیس
حالا خیال کن
خواب های ساده ی تو را
هی پشت سر هم
خیال واژه ها
رنگارنگ کند
این که دلیل نمی شود
که تو اینطوری
در خلوت معطر چای
پنهان شوی
یا بی اعتنا بگذری از کنار یادگارهای درخت
دست ما را هم محل نگذاری
حالا همین که
پاورچین پاورچین
از کنار صندلی تاریک
به مهتاب می روی
تا باور های خیس یک مرده را
مرور کنی،
البته مبارک است
اما این که دلیل نمی شود
از سوغات رویاهایت برای ما چیزی نیاوری
از نارنج دلت برای ما چیزی نتکانی...
به دنبال شعری می گردم
لا به لای دیوان اشعار
از میان حرف های بیگانه
اما به راستی کدامین شعر
کدامین واژه
حجم سیاه سایه ی ابرهای پشت پلک های یک ستاره ی
بی فروغ را
به تصویر می کشد؟
