دوستان عزیز
به زودی قلم نوشته هایم را عوض می کنم. در کل وبلاگ در دست احداث است.
پرده ی قرمز خانه ی همسایه همیشه توجه او را جلب کرده بود. جلوی پنجره ی همسایه گلدان های زیبایی جاسازی شده بود. گل های ریز زرد و نارنجی از میان گلدان ها آویزان بود. تمام منظره ی جلوی پنجره اش دیدنی بود. کوه بلند. برج های چندین طبقه با معماری مدرن و سبزی درخت هایی که از لا به لای ساختمان ها دیده می شد. اما آن پنجره با پرده ها و گلدان هایش اثری جادویی در ذهنش بوجود می آورد. روز –های زیادی را به تماشای آن پنجره ایستاده بود.آن پنجره همیشه بسته بود و او می توانست هر چه دوست داشت تصور کند...تصور می کرد آن طرف پرده آشپز خانه ای هست با تلق تلق در کتری و چای گرم. بوی خوش غذای خانگی و وجود ظریف یک زن...
به رادیو گوش می کرد . تصاویر اما می آمدند ... نقاشی های روی دیوار. کاناپه ای سفید و فرشی قرمز به رنگ پرده ها. کتاب می خواند.کتابخانه ای می دید گوشه ی سالن.پیانویی در گوشه ی دیگر. وقتی با آسانسور پایین می رفت گربه ای می دید سفید و ملوس با قلاده ای طلا-یی و زنگوله های قرمز و کاسه شیری کنار در ورودی ...
یک روز ابری فنجان چای در دست کنار پنجره ایستاده بود و برگ های رنگارنگ پاییزی را نگاه می کرد که باد به این سو و آن سو می کشاند. شاید برای اولین بار این حرکت رقصان برگ ها بود که بیشترازپنجره ی روبرو نگاهش را جذب می کرد. اما هنگام برگشتن به اتاق نگاهش روی پنجره میخکوب شد. سیگارش را خاموش کرد و همان طور که به پنجره نگاه می کرد دود را از حلقش بیرون داد. گوشه ی پرده ی همسایه عقب زده شده بود و روی یک مقوای بزرگ نوشته شده بود:
ساعت ۹ ایستگاه اتوبوس. خط ۵۱۸ و یک شماره ی مبایل.روبروی پنجره ی همسایه فقط پنجره ی او بود. ولی او در طبقه ی سوم زندگی می کرد. از کجا معلوم که طبقه ی ۲ ۴ یا ۶منظور همسایه نبود؟ همان طور که شماره ی مبایل را در گوشی خود ذخیره می کرد به اتاق کارش رفت.کاغذ بزرگ آ ۳ برداشت و روی آن نوشت:ساعت20/ ۹ ایستگاه اتوبوس.خط ۵۱۸. کاغذ را پشت پنجره گرفت و دید که پنجره ی روبرو بسته شد و پرده انداخته شد.به ساعتش نگاه کرد. 50/ 8 بود. نیم ساعت وقت داشت. ۵ دقیقه پیاده روی.و بهتر بود15/ ۹آنجا باشد. با خود می گفت: چه کسی پشت پنجره بود؟ با عجله زیر دوش رفت.کتاب هایش را داخل کوله اش ریخت.لباس گرم پوشید.مبایلش را به کمرش بست و از خانه خارج شد.
به ایستگاه که رسید دختری در آن جا بود با گربه ای در دست...
Cest un secret
بی گمان رازی باید باشد
ما بین سایه ها و روشنی ها
در عمق اندوه آسمان
در غروب پشت دریا ها
در ریگزار خاکستری عشق
و در سادگی آسان یک لبخند
بی گمان رازیست
در معماری های گوتیک
در معادن زیر زمینی
در سبزی برگ های این همه گیاه
و در سرخی شعله ی عشق
آری بی گمان رازی باید باشد
گرفتن دست هایت
بوی نان است
در خلوت شب های فقر
تابش نگاهت
شکل ماه است
در غربت بیراه عشق...
صدای کوبیدن میخ به دیوار. خواب از سرم پرید. همسایه بود. میخ به دیوار می کوبید پس از نیمه شب. شماره اش را گرفتم. صدای پایش را شنیدم که پایین پرید و به طرف تلفن دوید. گوشی را که بر داشت قطع کردم. دو دقیقه بعد چشمانم سنگین شد. تق تق بلند تری به گوش رسید و باز هم. دوباره صدای پایش را شنیدم و قطع کردم. باز هم صدای چکش. بلند و بلند تر. دیگر بلند می شنیدمش. فقط آن را می شنیدم.نه هیچ چیز دیگر. مبایلم را برداشتم.پیغام دادم که دست بر دارد. باز هم صدای چکش در سکوت شب. ارادی بود که به دیوار کوبیده می شد. خیال هم نداشت که دست بردارد. چشمانم را به سقف دوختم و جریان سیاه کینه را خوب قورت دادم. دندان هایم را به هم فشردم. پتو را کنار زدم. ناگهان از جا پریدم. باید کاری میکردم وگدنه کینه رسوخ می کرد در اعماق دلم. از کنار شومینه سنگی بر داشتم. من هم به روی صندلی رفتم. اما نه روبروی دیوار.بلکه جلوی پنجره. پنجره را باز کردم. ماشین همسایه را نشانه گرفتم و پرتاب کردم. اول به شیشه. صدای بلندی کرد. بعد روی کاپوت. صدای خوردن سنگ روی ماشین خیلی بلندتر از کوبیدن چکش به دیوار بود.پس به رختخواب برگشتم و راحت خوابیدم.
سال ها در پی ات
از دست گریزان بودی
حال من یافتمت
سرد و پریشان بودی
ای که بر ما گذری سرد و چموش
صبر کن
صبر کن
بنده گریزان بودی...
سایه ی آدم ها
کافه ای پر از دود. صندلی های به هم ریخته. فقط سایه ی آدم ها پیداست. موجوداتی در رفت و آمد. چرا در این جا هستم؟ انگار کسی صدایم زده باشد. رویم را که بر گرداندم سایه ها را دیدم. صدایی نمی شنوم. فقط تصویر است. تصویر نیم رخ یک مرد. سیگاری در دست دارد. سرش را کمی بالا گرفته و دود را از دهانش بیرون می دهد.
مه غلیظی بود. ماشین ها پشت سر هم با چراغ های روشن. صدایی نمی آمد.همه خوابیده بودند انگار پشت فرمان اتومبیل ها. کوه نیز ساکت و تنها قد بر افراشته و در مه. دیده نمی شد. اما همه به سویش می راندند.
چشم هایم را باز کردم. نور چراغ دوباره چشم هایم را بست. آن مرد! در رویایم سایه اش پر رنگ بود. آن چه در خوابم دیده بودم: سایه مه دود... همه شان نشانه ی مبهمی از افکار مغشوشم بود. صدای تلق تلق در کتری را شنیدم. پتو را کنار زدم و بلند شدم. به مرد فکر میکردم... که نبود! ماشین های در مه و کوه. قوری را برداشتم. سه پیمانه چای. شیر کتری را باز کردم. پاهایم یخ کردند. خانه سرد بود. از پنجره بیرون را نگاه کردم. کوه در مه. صدای نکره ی مردی از بلند گوی ماشینش شنیده شد: سیب زمینی پشندی... شیر کتری را بستم. تصویر مرد! چهره اش را نمی دیدم. آتش شو مینه را زیاد کردم. ایستادم جلوی شعله ها و از پنجره به مه نگاه کردم... چند روز پیش سرزده به سراغم آمد. روی کاناپه ولو شد. با خنده گفتم: برایت چای بیاورم؟
- نه. چند روزیست که چای نمی خورم.و سکوت بر قرار شد. همینطور ساکت به تلویزیون نگاه میکرد.
- سکوت را شکستم و پرسیدم: چرا ساکتی؟ با من حرف بزن.
- آرامم. تسلیم.
- مکدری. چه شده است؟
- آن چه می خواهم نمی بینم. آن چه می بینم نمی خواهم.
- خوب تلویزیون را خاموش کن. شاید آن چه را که بخواهی ببینی!
و او بالاخره خندید. به سویم برگشت و چای خواست. نگاهش کردم. چشمانش لحظه ای درخشید...
پاهایم گرم شدند خیلی. جلوی آتش شومینه. نگاه از کوه برداشتم. پرده ها را کامل کنار زدم. رخت ها را داخل ماشین لباسشویی ریختم و تکه ای مرغ از فریزر بیرون گذاشتم.پیاز را پوست کندم و خرد کردم داخل قابلمه. بوی پیاز سرخ شده در فضا پیچید. تلویزیون را روشن کردم که صدایی در خانه باشد.
او رفته بود. همان روز که سرزده آمده بود.